خدا وجود دارد

منبع:‌وب لاگ تو دعاي كوچك مني

درود دوستان خوبم

باز هم از خلال ايميل يكي از دوستان داستاني رسيده بود كه براي شيرين و زيبا بود:

مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت. آرایشگر گفت:من باور نمیکنم خدا وجود داشته با شد مشتری پرسید چرا؟ آرایشگر گفت: کافیست به خیابان بروی و ببینی مگر میشود با وجود خدای مهربان این همه مریضی و درد و رنج وجود داشته باشد؟ مشتری چیزی نگفت و از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت می دانی به نظر من آرایشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا این حرف را میزنی؟ من اینجاهستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم مشتری با اعتراض گفت: پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند آرایشگر گفت: آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمیکنند. مشتری گفت: دقیقا همین است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند. برای همین است که اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد.


كتاب هاي صوتي

نظر جالب یک ریاضیدان درباره زن و مرد دارای ( اخلاق)

روزی از دانشمندی ریاضیدان  نظرش را درباره زن و مرد  پرسیدند.

جواب داد:
     
    اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1
     اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10
    اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =100
    اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر  جلوی عدد یک میگذاریم =1000
                                            
    ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست ، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت

بال هايت را كجا جا گذاشته اي؟

پرنده بر شانه های انسان نشست .انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :

- اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی .پرنده گفت :

- من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .

انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود .پرنده گفت :

- راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .پرنده گفت :

- نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .

انسان دیگر نخندید.  انگار ته ته خاطرات اش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .پرنده گفت :

- غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نکند فراموش اش می شود .

پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشم اش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

آن گاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :

- یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم، بال هایت را کجا گذاشتی ؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست .

عرفان نظرآهاری

معرفي كتاب



نام اثر: یک عاشقانه آرام

نویسنده: نادر ابراهیمی

ناشر:روزبهان

تعداد صفحه: 240

ادامه نوشته

گل فروشي

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.

وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟

دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به مادرت... بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست!

مرد دیگرنمی‌توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد.

داستان زندگي

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شی را روی میز گذاشت.وقتی کلاس شروع شد, بدون هیچ کلمه ای, یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه تایید کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد.سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی تایید کردند.
دوباره پروفسور ظرفی از ماسه برداشت و داخل شیشه ریخت و خوب, البته ماسه ها همه جاهای خالی را پر کردند.او یک بار دیگر پرسید که که آیا ظرف پر است و دانشجویان یک صدا گفتند: " بله ".
سپس پروفسور دو فنجان قهوه از میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد."در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم" همه دانشجویان خندیدند.در حالی که صدای خنده فرو می نشست, پروفسور گفت: من می خواهم که متوجه این مطلب بشین که: این شیشه نمایی از زندگی شماست, توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند. خدا, خانواده تانفرزندانتان, سلامتی تان, دوستانتان و مهمترین علایقتان. چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند, باز زندگیتان پابرجا خواهد بود. سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان, خانه تان و ماشینتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند.مسایل خیلی ساده.
پروفسور ادامه داد: اگر اول ماسه ها را در ظرف قرار دهید, دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی ماند. درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنید, دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت دارد باقی نمی ماند. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت دارد توجه زیادی کنید, با فرزندانتان بازی کنید, زمانی را برای چک آپ پزشکی بگذارید, همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابی ها هست. همیشه در دسترس باشید. اول مواظب توپهای گلف باشید. چیزهایی که واقعا برایتان اهمیت دارند. موارد دارای اهمیت را مشخص کنید. بقیه چیزها همان ماسه ها هستند.
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: "پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟" پروفسور لبخند زد و گفت: خوشحالم که پرسیدی.

این فقط برای این بود که به شماها نشان بدهم که مهم نیست که زندگیتان چه قدر شلوغ و پر مشغله است. همیشه در آن جایی برای دو فنجان قهوه برای صرف با یک دوست هست.